تبليغاتX
.posttitle{font-size: 9pt;font-family: Tahoma; color:#FFFFFF;font-weight: bold;padding-top: 6px; padding-bottom: 2px;} .posttitle A:link {color:#FFFFFF;font-weight: bold;text-decora tion: none} .posttitle A:visited {color:#FFFFFF;font-weight: bold;text-decoration: none;} .posttitle A:hover {color:yellow;font-weight: bold;text-decoration: none} .postdesc {font-size: 7pt;font-family: Tahoma;color:white;} .postdesc A:link{color:#FFFF00;text-decoration: none;} .postdesc A:visited {color:#FFFF00;text-decoration: none;} .postdesc A:hover{color:#FFFF00;text-decoration: underline;} .PostBody {font-size: 9pt;font-family: Tahoma;color:#F2F2F2;line-height:1.5em;padding:3px} .PostBody A:link{color:#FFFF00;text-decoration: none;} .PostBody A:visited {color:#FFFF00;text-decoration: none;} .PostBody A:hover{color:#FFFF00;text-decoration: underline;} A:link {color:#cccccc;text-decoration: none} A:visited {color:#cccccc;text-decoration: none;} A:hover {color:#ffffff;text-decoration: none}
من بعد ۶ ماه اومدم ولی این  وبلاگ دیگه اپ نمیشه.وبلاگ جدیدم اپ میشه اونجا منتظرتونم چوچولوها.

اینم ادرسش www.asemane-tanhaee.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط مونا | 
 

وقتی هوا رنگ غم به خود گرفته چتر بی وفاییت را در کوله بار کودکیهایت جا بگذار .دیگر به عقربه های بی رحم ساعت التماس نکن که لحظه ای بایستند .به صدای ضربان قلبت گوش بسپار تا برایت ثانیه ها را شمارش کنند.به صدای غرش اسمان که خاطرات تنهاییت را ورق می زند گوش کن به دل پر اسمان بنگر که بغضی را در گلویش فشرده .بنگر که همیشه در پس سکوتی به پر رنگی غم ارامشی را نثار تو می کرد وحالا ...اسمان می گرید دستان گرمت را باز کن ودر گرمی محبت دستانت به نوازش قطره های باران تنهایی بپرداز به بارانی که شاید می بارد تا غم را از چهره ی دستان خسته ات برای همیشه بشوید و همین گرمایی که در سردی باران لمس می کردم مرا وسوسه کرد به پرستوی مسافری از بوی غربت در کنج خانه ی قلبم اتاقی اجاره دهم .دنیای ارزوهایم کوچک بود و مبهم ولی قادر به لمس نبود  دنیایی که پشت تپه ای در انسوی دنیای بی وفایی کلبه ای از مخمل های نرم که با رزهای سفید و قرمز اراسته بودم اری پرستو تو امدی اگر چه رفتنی هستی من در پس نگاهایت و نا گفته ایت قصه ی سفرت را می دانستم .می دانستم که ...قلبم همیشه پناهگاهی برای مسافران خسته ی زمستان تنهایی بوده پس هرگز در قلبم را نمی گشایم که پرستوها در تنهایی زمستان محبت را به من بیاموزند ودر محبت باران بهاری گذشته ها را بشوید اگر چه باری دیگر اتاقی در قلبم برای تو خالی کرده ام ولی نه برای خودم برای این که شاید بفهمی که در سرمای زمستان تنهایی این گرمای قلبم بود که وجودت را پر کرد .اگر پرستویی را دوست داشتی و به او نرسیدی ان را در مهدکودک تنهایی قلبت بگذار که اگر روزی در سردی رمستان به گرمای دستانت محتاج شد و خالی بودن گرمی نفسهایت را در حرارت تنهایی لمس کرد ان روزها را به یادش بیاور .پرستو نمیداند که اگر رفت و کسی در قلبش بلیط ورودی به او نداد دیگر وقتی برگردد تو نیستی که گرمای محبتت را در بند های انگشتان یخ زده اش لمس کند.پرستو اگر در خا نه ی قلبم تو را برگزیدم به این علت که شاید سرمای زمستان سال های اینده امدی و اثری از من نبود خاطراتمان را ورق بزنی و اشک بریزی اری همان شب بارانی ...که من در نوازش دستانم تو را به طلوعی امیدوار میکردم...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط مونا | 
 

بازی زندگی مثل همه ی بازی ها با یه حس بچه گانه و مثل همه ی امتاحانا با اضطراب شروع می شه .دودلی ته قلبت می لرزه یاد زمزمه هایی میافتی که از روی دلسوزی میگفتن تو برای این بازی بچه ای یاد نگاههایی پر از ترس میافتی که می ترسیدن زیر چرخ زندگی بشکنی می ترسیدن تو طوفانهای این بازی خودت گم کنی .ولی تو این بازی رو شروع کردی چون می خواستی خودت حس کنی چون میخواستی اتش یکی شدن حرارت عشق گرمای انگشتایی که دستت رو پر کنه رو لمس کنی دوست داشتی نگاهی که قلبت بلرزونرو با هیچ نگاهی عوض نکنی میخواستی صدای قلبت قشنگترین طنین زندگیت باشه .دوست داشتی با اونفس دادن رو و با تو نفس کشیدن رو حس کنی اره دلت میخواست این فرصت رو بهت بدن که تو هم بچه گی کنی...اره من همون تک ستاره ام که برای لحظه ای برگی از کهکشان قلبم ورق زدم تا شاید قلبی بلرزه نه از رو ترحم بلکه لحظه ای به خودتون بیاین.

دریا رو دوست دارم با سکوتش همیشه با من حرف می زد او همیشه پناهگاه تنهاییم بود و ارامشی رو نثارم میکرد وقتی غوغایی در دلش بود همیشه سکوت می کرد او در پس سکوتش از ناگفته ها سخن میگفت هم مانند من .هیچ کس نفهمید که دریا به اندازه ی وسعتش زیباست.

حالا میخوام برگ دیگری از دفتر قلبم رو ورق بزنم ادما مثل درخت ها تو هر فصلی رنگ عوض میکنن فصل بهار از عشق می گن تو حرارت تابستون عاشقند تو پائیز سرد و بی روح می شن و تو سردی زمستون مهر جدایی رو به پیشونیت می کوبن .ولی عزیزم من هیچ کدوم از اون درختا نیستم من نمی خوام عشقم دو رنگ باشه من مثل کاج همهی فصل ها عشقم سبزه .

 

دریا نگاهش همیشه ابی بود و دریای قلبش همیشه سکوتی را نثارم می کرد .اری او شایسته ی چنین نام زیبائیست.

  دوستت دارم تا بی نهایت    دریای عزیزم تولدت مبارک

happy birth day  to  u   

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مونا | 

 

 

ناگهان هوا غم زده شد روشنایی شهر جای خود را به تاریکی  داد

صدای غرش رعد و برق سکوت قلبم را در هم شکست اسمان بغش ت

رکید و شروع به گریستن کرد.اتاقم را سکوتی فرا گرفته بود.چشمان ب

ارانی ابرها مرا به سوی پنجره ی تنهائیم فرا می خواند پنجره ای که

روزهای زیادی را در کنارش گریستم و دستانم را به سوی اسمان بردم  

و از ته دل اه کشیدم.امروز بعد از مدتها دل به دریا زدم و به کنار ان پنجره

رفتم انگار در این مدت که من نبودم همه چیز عوض شده بود ناگهان مثل

ان روزها دلم تکانی به خود داد و جا به جا شد .پرده ی غم زده ی

تنهاائیم را کنار زدم.برگهای زرد درختان هوای غم زده و اشکهای اسمان

برای لحظه ای کوله بار خاطراتم را به یادم اورد سرم به سوی اسمان

گرفتم به یاد ان روزها افتادم که اسمان برای من می گریست حس

کردم خیلی خود خواهم اگر من هم با اسمان همدردی نکنم .وقتی به

خود امدم که چشمانم را بارانی پائیزی و وجودم را سرمای زمستان

فراگرفته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط مونا | 

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری

هرگز نگو واسه همیشه وقتی میدونی جدا می شی

حس غریبی دارم .دلم می خواد مثل بچه ها سر مو بذارم تو یه اغوش

گرم  و گریه کنم .یاد اون روز افتادم  اون  روزا که با عشق مسابقه

داشتم .من با عشق شرط بسته بودم که بهش میرسم.من پا به پای

عشق دویدم تو جاده های پر پیچ و خم زندگی من با پاهای  زخمی و

خسته هم چنان می دویدم ولی ناگهان عشق در میان ابرها محو شد و

مرا در تنهائیم  رها ساخت.من ماندم  در وسط یک جاده ی بی انتها در

دنیای تنهائیها .انگار گویی دیگر از زندگی بریده بودم .اسمان غم زده بود

و بغضی در گلویم نفسهایم را سختر می کرد ناگهان بغض اسمان همراه

با بغض من ترکید .هر دو با هم گریستیم او برای زمین و من برای ...

به خودم می نگریستم به کوله باری از خاطرات که بر  قلب شکسته ی

من زخم می زد .حس می کردم درهای امید به رویم بسته شده

بود .من تک ستاره ای شدم و به اسمان تنهاییها رفتم .الان مدتهاست

که در ظلمت شبها می سوزم ولی حالا همان عشقی که روزی در

ابرها محو شده بود بازگشته .این بار او به من پیشنهاد مسابقه می

دهد .من به او التماس کردم به او گفتم که من بازنده ام گفتم که

من پذیرفته ام که برای مسابقه با تو خیلی بچه ام به او التماس کردم

که من شکسته ام .پس چرا امده ای که باری

دیگر مرا بشکنی؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مونا | 
اره یه روزی اومدی ستاره ی اسمونه قلبم شدی حالا بقچتو بستی

داری می ری سفر می ری برو ولی دیگه برنگرد چون می ترسم اگه بر

گردی دستای کوچیکت با قلب شکستم اغشته به خون بشه می ری

برو ولی دیگه برنگرد دیگه اقیانوس نگاهام خشک شده دیگه بر نگردچون 

دیگه پاهام مثل اون روزا نیست اونقدر زخمیه که که عزیز دیگه نمیتونم

باهات تو ساحل عشق شنا کنم دیگه اغوشم گرم نیست که نثارت کنم

قبل از رفتنت گفتی این با همه ی سفرام یه فرقی داره گفتم چی

؟؟؟گفتی می رم برای همیشه گفتم برو به سلامت ولی اعماق

نگاهامو لرزش صدامو تپش قلبمو مثل قاب عکس با شیشه ای شکسته

بکوب به دیوار قلبت تا اگه روزی قلبت شکست و تنهات گذاشتن به یاد

من بیفتی پرسیدی شیشه ی شکسته؟؟؟گفتم که بدونن دل شکسته

ام .تو رفتی و زندگیمو ازم گرفتی ولی برام یه چیزی رو جا گذاشتی

اشکهای بی پایان چشمانی خسته .اه اه برو شاید از اولش می

خواستی بری برو ولی ولی اگه بر گشتی رزی سرخ بر سر مزارم پر پر

کن تا بدونن چه جوری از غم عشق پرپر شدم قبرم را با خون اغشته کن

ولی دیگر مرا صدا نکن  فرصت با هم بودن را از ما گرفتی حالا انقدر از تو

دورم که حتی در اسمانها هم به هم نمی رسیم

میری برو ولی فراموشم نکن 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط مونا | 

 

eshgh

بغضی گلویم را می فشارد انگار راه تنفسم بسته است پاهایم ناتوانتر از

همیشه وقلبم سخت زخمیست خاطرات سوهان روحم شده اند اری

 انگار حقیقت تلخ است انگار سهم یک کودک عاشق جدائیست انگار

مرحم او تنهاییست خدایا چرا اینگونه ازمایشم کردی وقتی می خواستم

به این سفر روم اولین واخرین چیزی که با خود بردم بقچه ی احساساتم

با قلبی عاشق بود در این جاده ی بی انتها زندگی ام بقچه ی

احساساتم بود  و شبهای بی ستاره ام با اشکهایی نا تمام به پایان

می رسید به امید یک روز شاد .خدایا مگر نمی گویند غم ها هم روزی

جای خود را به شادی ها می دهد  پس چرا این جاده بوی غم می دهد

وهم اکنون که رنگ غم زده ی تنهایی را به خود گرفته باید با قلبی

شکسته باز گردم حس می کنم همه مرا در تنهائیم رها کرده اند تمام

دنیا برایم تار است همه جا بوی غم می دهد .به خدا سخته سخته تو

شبی که اون بیمار تا صبح پلک روی هم نگذاری از دوریه او بیمار شوی 

شب وروز کنج اتاق غم زده اشک بریزی تو که حتی بیشتر از مادر نگران

او ن بودی تو که تا قله ی عشقم قدم نهادی ناگهان سقوط کردی اری

سقوطی که تمام زندگیت را ربود هم اکنون در پایین قله ایستاده ای با

قلبی شکسته چشمانی اشک الود دستانی اغشته به خون و پاهای

زخمی  فریاد می زنی انگار با رفتن او دنیای رویاهایت نابود شد انگار ...

انگار ارزوهات با رفتن اون مردن حالا به یاد اون روزا اشک می ریزم فریاد

می زنم ولی اون دیگه صدامو نمی شنوه انگار اون که برام مهربانترین

مهربانان بود با بی رحمی تمام گفت اشک نریز برو... برو... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط مونا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط مونا | 

گاهی اوقات انقدر  دلت می گیرد که همچون مرغی اسیر در قفس 

می گرید و گاهی انقدر می گریی که بالش زندگی از اشکهایت نمناک

می شود می خواهم انقدر قلم عشق را در مرکب صداقت و پاکی

فشرده کنم که وقتی احساساتم را روی کاغذ سر نوشت نمایان

می کنم عشقم پررنگترین شاهزاده ی این سر زمین باشد 

 شاهزاده ای که همه چیز را از یک بازیه کوچک اموخت بازی ای که

به جاده های بزرگه زندگی ختم می شود .می خواهم همچون پرنده ای

بر اوج اسمان بی کران خدای عشق به پرواز در ایم و از اشکهایم

اقیانوس محبت را در دره ی تنهایی جاری سازم . می خواهم  با مشعل

عشقم به روستایی که در خوابهای کودکانه ام بودم قدم گذارم و ان

روستا را به دهکده ی عشقی واقعی تبدیل سازم .می خواهم  از این

زندان تنهایی رهایی یابم از این شبهای بی ستاره از این سکوت مرگبار

خدایا می خواهم بیایم در اسمانها در جوار تو هر چند که خودم را

شایسته نمی دانم ولی می خواهم ازاد باشم می خواهم در دنیایی

قدم گذارم که مرا درک کنند در دنیای عشق و محبت در دنیای ازادی

می خواهم حداقل بمیرم تا از این زندان تنهایی رهایی یابم شاید خاک

با من همدردی. کند نمی دانم پس از مرگم اولین کسی که برایم می

گرید کیست من نمی خواهم از این دنیا چیزی جز خاطراتم را که شاید

برای این نیا بی ارزش باشد.

خدایا مرا از این زندان تنهایی از این اشکهای یواشکی

از این سکوت مرگ بار از این همه ظلمو ستم رهایی ده.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط مونا | 

روزی تو باغ سر سبز قلبت قدم می زدی زندگی برات

ترکیبی بود از تمام رنگهای شاد دنیا .ناگهان حس غریبی

تورو با خودش به دنیایی برد دنیایی که شاید فکر می

کردی دنیای ارزوهاست ولی نه عزیز تو سخت در اشتباه

بودی تو رفتی و رفتی ولی بی خبر از... حالا تنهای تنها

شدی تو باغ خشکیده ی قلبت قدم میزنی خش خش

برگها بوی غم می ده و نیمکت خاطرات برات از اون

حس غریب یه قفس ساخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط مونا | 
سلام اگه کناره پنجره به اسمونه عشق می نگرید باتلسکوپ نگاهتون به این تک ستاره ی شهر رویاها بنگرید     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مونا | 
 
Amount=8; //Smoothness depends on image file size, the smaller the size the more you can use! Ypos=new Array(); Xpos=new Array(); Speed=new Array(); Step=new Array(); Cstep=new Array(); ns=(document.layers)?1:0; ns6=(document.getElementById&&!document.all)?1:0; if (ns){ for (i = 0; i < Amount; i++){ var P=Math.floor(Math.random()*grphcs.length); rndPic=grphcs[P]; document.write(""); } } else{ document.write('
'); for (i = 0; i < Amount; i++){ var P=Math.floor(Math.random()*grphcs.length); rndPic=grphcs[P]; document.write(''); } document.write('
'); } WinHeight=(ns||ns6)?window.innerHeight:window.document.body.clientHeight; WinWidth=(ns||ns6)?window.innerWidth-70:window.document.body.clientWidth; for (i=0; i < Amount; i++){ Ypos[i] = Math.round(Math.random()*WinHeight); Xpos[i] = Math.round(Math.random()*WinWidth); Speed[i]= Math.random()*5+3; Cstep[i]=0; Step[i]=Math.random()*0.1+0.05; } function fall(){ var WinHeight=(ns||ns6)?window.innerHeight:window.document.body.clientHeight; var WinWidth=(ns||ns6)?window.innerWidth-70:window.document.body.clientWidth; var hscrll=(ns||ns6)?window.pageYOffset:document.body.scrollTop; var wscrll=(ns||ns6)?window.pageXOffset:document.body.scrollLeft; for (i=0; i < Amount; i++){ sy = Speed[i]*Math.sin(90*Math.PI/180); sx = Speed[i]*Math.cos(Cstep[i]); Ypos[i]+=sy; Xpos[i]+=sx; if (Ypos[i] > WinHeight){ Ypos[i]=-60; Xpos[i]=Math.round(Math.random()*WinWidth); Speed[i]=Math.random()*5+3; } if (ns){ document.layers['sn'+i].left=Xpos[i]; document.layers['sn'+i].top=Ypos[i]+hscrll; } else if (ns6){ document.getElementById("si"+i).style.left=Math.min(WinWidth,Xpos[i]); document.getElementById("si"+i).style.top=Ypos[i]+hscrll; } else{ eval("document.all.si"+i).style.left=Xpos[i]; eval("document.all.si"+i).style.top=Ypos[i]+hscrll; } Cstep[i]+=Step[i]; } setTimeout('fall()',20); } window.onload=fall //--> کدهای جاوا اسکریپت JavaScript Codes منبع كدهاي جاوااسكريپت
JavaScript Free Code